به سوگ سکوت...
بای ذنب قتلت؟؟؟
فرياد را كه سرب توام
در سينه نهفت...،
جان به گلو رسيد!
امانم اگر دهي هق هق اين بغض
مي گويمت كه سوز سينه را
آتش تو تسكين است
خون و خاكسترم را كه دستان باد
در دامان مام وطن لاله روييد
روزه ي سكوت را به شكوه مي شكنم
اي كه هر يكي هابيل را
هزاران قابيل زائيده اي
به كدامين گناه كشته شدم؟!
مرا بهاي سبز و سرخ
اين گوي داغ بر سينه ي آمالم
وه خاك گور كه بر چشمان در راهم...
نگاه كن... آفتابم كه غروب مي كنم
بر خرام اين ستاره هاي بعيد
و بهاي خونم تا ابد بر گرده ي توست
وطنم...!
دلشكسته ي خاموش
مي روم...
تا كه سبز باز آيمت!
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:32  توسط سمیرا
|
ای چراغ مطمئن! در ما طلوعی تازه باش
ما كه عمری در شب زلف تو سرگردان شدیم
اين روزها
محبوبه هاي پنجره ام
بهانه گير عطر تواند
گويي... از شب نوشته هاي خاموش من باز مي آيند
كاينچنين... به بوي تند چراغ دامن آلوده اند
شايد... سكوت آزارهاي شبانه را
از چشم هايم شنيده باشند
با آن تن كبود
محجوب و سر به زير
آتش سر به خاكستر هوس هاي تو را مي مانند
دستي در اين شب هاي راز
منطق درهاي بسته را
در دل محبوبه هاي من
خون مي كند
چشمي در اين روزهاي نياز
چشم نظر باز تو را
نظر دارد...
اين روزها
بيش مي جويم و كم مي يابمت!
دارم از دست مي روم تو را...!
سهمي از تو براي من
سهمي از من براي باد
چه داني كه چه مي كشم
چو مي دانم آنچه را كه نمي ماني!
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 16:44  توسط سمیرا
|

كاسه ي چشمم كه لبريز مي شود
غرور اين سال ها را خواهم شكست
يكي اشك و يكي خون
كز ديده مي رود
سرخ سرخ... داغ نگفته هايم را
فوت مي كنم ... بر رشته ي سست كلام
و اجعلنا ... جادوي سياه چشمانت را
زهر خاطره در كام
تا كجا... تا كجاي اين ابتذال
در سرب هوس هاي تو
نفس خواهم كشيد؟!
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 12:42  توسط سمیرا
|
بازم بنواز
به شيوه ي اصيل مهر
من وامانده ام
ميان آسمان تو و زمين تن
باور نمي كنم
اينچنين صبوريم را
به تمناي سيب سرخ تو
كه من ...
از نسل حواي فريب خورده
نه تكثير
كه تكرار مي شوم
نه را ه پيش و نه پس...
آدم مرد!
اكنون... قرن ها مي گذرد
از آخرين معجزه ي تاريخ!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 15:57  توسط سمیرا
|
خالي از تو
تما م اين لحظه هاي هيچ
تمام اين آسمان پوچ
عمري اگر كه بود...
پايي اگر كه ماند
بگذريم و اين نيز بگذرد!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 16:45  توسط سمیرا
|
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
اين گوي و اين ميدان
هر چه خواهي بتاز
بر بستر اين زخم
مرا كه دون ترين داناي جهانم
مرا كه هميشه ي روزگار
زين به پشتم و افتاده ام،
از سوي ديگر بام
بتاز و بسوز
مرا كه دلي در ميان نيست
ديگر تمام شد
تمام اشتياقي كه در سينه ام مي فشرد
ديگر محال شد
آن آرزوي دور كه مي ماندم بر دل
براي اين گم كرده راه
چشم تو ديگر چراغ نيست!
قصه همين بود
براي افسانه شدن
چشم ليلي ام نبود...
تاب مويه ام نماند!
بيرون گود نشين...!
مرا كه به گودي چشمانت افتادم،
چه داني چه حال! بداني چه سود؟
ديگر تمام شد!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:5  توسط سمیرا
|
ملامت نمي كنم تو را
به خاطر چشم هايي به سوي غير
سماجت نمي كنم تو را
به ماندن بر سر پيماني كه شكست
اگرچه آب ديده روان مي كنم
از پي نفس هايم كه مي روي
سنگيني سينه گواه است
باز نخواهي آمد
بعد از تو خويش را من
از خزان ترين شاخه ي باغ خواهم آويخت
بعد از تو... به احترام اسم تو
همه ي عمر سكوت خواهم كرد
ديده ها و نگفته هايم را...
همين يك لحظه را كه نمي ماني ام دگر
تو را به شور اشك
حرمت نمك نگه دار
جانم به لب نيار او را به دل نگير
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:7  توسط سمیرا
|
براي اين همه احساس
كه شكسته هاي قلبم را گواهند
براي اين همه نازك دلي
كه مي چكد از شعر چشمان تو
نمي گويم مهر، جفا پيشه نباش!
اگر تمام پرنده هاي اين باغ
اگر تمام جوانه هاي اين دشت
به پيك رسيدن تو
پر گشودند و روئيدند
از ياد نبر مرا
كه در آتش تو
براي نفس... براي هوا
پي يك پنجره سوي خيال تو مي گردم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:29  توسط سمیرا
|

در تن ديواري كه بين ماست
من به طرح پنجره اي
چنان ايمان دارم
كه يك روز مثل پلك هاي تو به ناز
خواهمش گشود
در عصر آتش
مرا كه تن مي دهم
به آب گل آلود فلسفه هاي مشكوك عشق
در بستر اين همه بي خوابي
تنها نمان
گفته بودمت
تمام هراس من از رفتن
ميل ماندن بود
مثل نفس
مثل غليان يك غريزه ي پاك
براي زيستن... اين سر صبور
اين دل خون
محتاج توست.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:40  توسط سمیرا
|
آسمان را
كه برق نگاه تو شكافت
ستاره ها ريخت ... سپيد!
از آن مژگان بلند
مرا كه دهان گشوده ام به سكوت زاري
مرا كه چهره دريده ام به ناخن اشتياق
و آسمان ... به گريه آوازم داد:
هاي مجنون
پرنده پريد!
ماه پيشاني ام چين خورد
در سينه چيزي شكست
گوي در گلو ماند
هاي اثيري،
گور را بگريز
شب هاي بي فرشته در پيش است
و من خداي خود را گم كرده ام
مگر نه اينكه او را مكاني نيست
باور كنيد اينجا
همين جا كه من نفس مي كشم
نه خدايي هست
نه خرمايي!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:19  توسط سمیرا
|