کسی که مثل هیچکس نیست
من خواب دیده ام که کسی می آید...کسی دیگر...کسی بهتر...کسی که مثل هیچکس نیست
ديشب شب قدر بود ولي من نه شب رو احيا كردم نه دل خاموشم رو ! من گريه كردم اما نه براي طلب بخشش از گناهاني كه مرتكب شدم! بلكه از دلتنگي براي نگاه گناه آلودي كه مدتهاست ديگه نيست. من با خدا حرف زدم اما نه شكر نعمت هاش رو گفتم و نه ستودمش...! فقط شكوه كردم... از تمام دردهايي كه روي سينم سنگيني مي كرد. و قرآن سر نگرفتم چون سرم به زير افكنده بود و دلم شرمسار. خدايا من احساس بي پناهي كردم و از رحمت تو مايوس شدم. چه گناهي بالاتر از اين؟ خدايا من اگه تو رو نداشته باشم چي كار كنم؟ كجا برم؟ تو ديشب ميليونها ميليون بنده ي گريان و اميدوار به رحمتت رو پشت در خونت داشتي كه خالص و مشتاق صدات مي كردند... چه فرقي مي كرد من باشم يا نه ؟ ولي من توي اين خونه ي سوت و كور كه هيچ، تو تموم اين دنياي بزرگ، هيچ كس رو ندارم ... هيچ كس به جز تو.... خسته شدم خسته از اين زهري كه در رگهاي زندگيم وحتي نوشته هام جاريه! مگه نميگن توي شبهاي قدر فرشته ها ميان روي زمين و دعاي خلق رو تا دروازه ها ي اجابت خدا بالا مي برن؟ توي همه ي اين شبهاي قدري كه گذشت من دعا كرده بودم، از ته دلم... اگه سياه بود... اگه خسته بود... دلم بود.... همه ي سرمايم به درگاه تو اين دل شكسته بود! باورم شد كه ميرسم! مطمئن بودم كه به من نظر كردي. ولي رفت و همه چيز ويران شد. انگار كه هيچ وقت صدام رو نشنيده بودي! دلم گرفته است ! دلم گرفته است! اي اشك ياريم كن، خداوند به چشمان گريان رحم مي كند! بعد از تو ... دارم همه را از دست ميدهم آنقدر تلخ و خاموشم كه در حوصله ي هيچ كس نمي گنجم من با فلسفه ي تو زنده بوده ام .... من از دريچه ي چشمان تو دنيا را ديده ام! انگار گنگ و كورم وقتي بي تو روز مي شود ومن هنوز در اين خيابان هاي خيره راه مي روم بي هيچ تصوير آشنايي... همه چيز انگار در يك قانون تازه رنگ مي بازد و رنگ مي گيرد. رنگ تزوير... رنگ ريا...! انگار حرف دروغ در تمامي سطور كتيبه هاي دور فاش مي شود... و تمام تاريخ يك دروغ بي انتهاست...! در صورت فاحشه ها نور مي بينم و در قامت قديسيان ظلمت! واي از روزي كه باورهايم را باور نخواهم كرد! مثل رفتن تو...! مثل رفتن تو، همه چيز در يك دلهره ي سياه مي پيچيد و در دلم چنگ مي زند. مي دانستم ... مي دانستم پس از تو همه خواهند رفت، مثل دل من، همه چيز در نگاهم خواهد شكست ! تعبير فالم بود... وقتي بي وضو حافظ را گشودم، با نيت بيگانه: اي دل گر از آن چاه زنخدان به در آيي هر جا كه روي زود پشيمان به در آيي كل مي كشند و بر سر و سينه مي كوبند براي من... كه به ناز مي رقصم با ترانه ي مغموم لا اله الا الله و چنان چرخ مي زنم كه مي شكند قامتم... در كتان سپيد و مي پراكنم... عطر كافور تنم را در تمام پس كوچه هاي بويناك خاك آنجا... كه سفالينه ي اندامم را بر دست مي برند مويه كنان مورها وبس هجله ها كه آراسته! چراغاني رفتنم و چه آقا شده اي بالا بلند! در سياه جامه هاي عزا بر آستان هجله هاي بي داماد من هنگام ... كه فرو مي ريزم... بر بستر متروك خاك ومسح مي كند تن من ... با ترانه ي تدفين سختي متن گور سردم را و تو آنجا... بر آستان ويراني ام ايستاده...! و چه آقا شده اي...! سمیرا توي سرم يه عالمه حرف روي هم سر مي خورن، نمي دونم كدومشون فعلن و كدومشون فاعل يا اصلا مال كدوم جمله؟ كدومش ادامه ي هق هق هاي هر شبه و كدومش از سناريوي ساختگي تسليم- لبخند – سكوت و خوشبختي! دلم ولي هواي هق هق كرده، ميگن شوگون نداره ولي من با گريه هاي دلتنگي تو خوشحالتر از اين وصل خاموشم. توي دلم يه ياس عميق حس مي كنم از همه چيز و همه كس حتي خدا! باورت ميشه؟ حتي تولد سنا با اين همه نور، حتي پيرهن عروسيم با اون سفيدي تكراري و مسخرش! احمقانه به نظر ميرسه، همه ي لبخند هاي تو! و من تنم... عجيب بوي خاك ميده ! كاش شهامتش رو داشتم كه پشت كنم. به همه ي اين خوشبختي ساختگي به جواب بد استخاره هاي صد باره ام، به بخت، به جريان آرام زندگي ، به ميل مادر شدن و زاييدن، و در آغوش بگيرم اين درد كهنه اين مرگ تدريجي! باور كنيد من به اين درد دلخوشم، من با قفس خو كرده ام! باور كنيد! مي خواهم بگويم، امان... درد! مي خواهم بگريم، امان ... شرم! در درون من چيزي دارد خرد مي شود، بي هيچ... صدايي، با سري افراشته اگرچه بي دل! اگر چه دل خون ! رفت ... و خنديدم ... مثل بچگي ها كه گاه بغض مي خنديدم و بيشتر كتك مي خوردم... خنديدم و دورتر رفت.... و سخت تر شكستم و ماندم... هنوز با گريه افطار مي كنم ... هنوز با صداي تو بيدار مي شوم ... بي آنكه خوابيده باشم. مگر رمضان ماه رحمت نيست؟ من جا ماندم خدا... خدا.... ! و ديگر چگونه خواهم خنديد؟ بي وفا ! به سطوت اين سحرگهان روشن سوگند... كه وفايت مي كنم! من هنوز شبهاي قدر را باور دارم من هنوز لحظه هاي افطار دعا مي خوانم و اميد دارم كه جوابم را بدهي... بشنو... صداي شرحه شرحه ام را... باور كن اين غرور... نه! اين استواري... از من، فقط يك نمايش بود... من شكستم... و ريختم ... نگاه كن....! خدابا افسانه ام را زنده كن و ظهوري را كه نزديك است؟؟؟ من وزن معلوم اندوه یک نسل را در سینه می برم. نفس می کشم... با نت های درد... بریده نفس... سرود می خوانم... زنده باد این دلمردگی! و عشق... آتشی که فسرد... زیر خاکستر مسموم غرور... مثل آوازهای پر شور من! وقتی در چنته ی حقیقت... فاصله آغوش باز می کند. دگر بار در تقاطع آسمان و زمین... به یک گره کور می رسیم. زیر لب یس می خوانم... شاید غزلی از حافظ... چه کسی می خواند: نه وصل ممکن نیست. بازنده ای زندگی ! و غمهایت چرا نمي رسيم؟ آيا براي رسيدن قاعده ي پيچيده اي در كار است؟ آيا سنگي كه در خاطرم شكست پناه لاله ها نبود؟ و تو اي دل سنگ... مگر نديدي كه من در پس اين خنده هاي خون فرو مي ريزم ... دل سنگ... چرا پنجره را شكستي؟ من با قفس خو كرده بودم... من در قفس آرام بودم... چرا آمدي و چه رفتني بود؟ مگر تو بك خاطره خوش نبوده اي؟ پس در بر من چه مي كني با اين همه درد؟ من با زمان پيش مي رفتم ... با ياْسي كه تنها اميد من بود... چه مي شنوم؟ صداي گام هاي تو دور مي شدند يا نزديك؟ من بيدار بودم و در شب معصوم تو صداي صبح مي ريختم... من آشنا بودم... با تمام خطوط مبهم افكار تو... دل ديوانه... دل تنها... وقت بي صدا رفتن است... جاي شكستن... بايد رفت... وقتي ميل مرگ در تمام رگهاي بي تفاوت من تير مي كشد... باید رفت... مي خواستم بگويم... اما بغض... ترديد هميشه ي پندار من. آيا كسي مرا نفرين كرده بود؟ آيا دلي شكست؟ من گمان معجزه مي بردم... در تمام سجده هاي طولاني خيس... گمان اجابت مي بردم... تو گفتي هديه !چه شد؟ تمام آرزوهايم؟ تمام خوابهاي رنگي كودكانه ام... آشفت... به صداي دوردست تو... و اين فاصله ي روشن... چرا نديدم... تو در اوج بودي و من كجاي اين ارتفاع گنگ آويختم ... طناب پوسيده ي دارم را؟ و حرف هاي بزرگ بي حقيقت... دوباره تسكين من... چقدر محتاج شنيدن هستم... نفرين به انتظار! مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان! سلام، امروز براي اولين بار مي نويسم. خوشحالم، يه جور حس خاصي داره كه حتما تجربش كرديد، مثل درد دل كردن و تسكين پيدا كردن مي مونه. حس خوب و روشنيه و من اين رو مديون يك دوست هستم كه الان ناراحته... اگه اينو ميخونيد براش دعا كنيد. من عاشق نوشتنم... هر وقت دلم مي گيره مي نويسم... براي يه مخاطب مجهول...! مثل الان. من شعر خوندن و شعر نوشتن رو خيلي دوست دارم... از سياست منتفرم چون به نظر من معادل تزويره... فكر كردن بهش اعصابم رو به هم مي ريزه.... ورزش كردن رو خيلي دوست دارم ... حتي اگر پياده روي صبح زود توي پارك باشه...! خدا خيلي خوبه! اون تنها عشقيه كه هيچ وقت خيانت نميكنه و هيچ وقت از حس دردناك فاصله نمي لرزي. اون هميشه نزديكه هر وقت كه بخواي حسش مي كني... حتي اگر پر از ظلمت باشي هميشه انوار اون نوازشت مي كنه! بعضي وقتا باهاش دعوام ميشه و قهر مي كنم. ولي اون هميشه مهربونه و منو ميبخشه... كاش همه اينجوري بودن:دير خشم و زود آشتي، من زود خشم و زود آشتيم! من منتظر يك ظهور هستم و دستانم گاه نوشتن مي لرزه...! هميشه براي اومدنش دعا مي كنم، نذر مي كنم ... وقتي به آسمون خيره ميشم مي بينمش... وقتي كه مي خوابم خواب اومدنش رو مي بينم ... وقتي بيدار ميشم اولين يادي كه در ذهنم مياد ياد اونه، و بهش سلام مي كنم و اون نميشنوه. مي مونم اما نميبينه. و از رفتنش منم كه ميشكنم اما نمي دونه.من از همه وجودم دوستش دارم و براش یه عالمه گذشت می کنم اما اون همیشه مستاصله و من تنها! من منتظر يك معجزم و روزي كه اون از در مهربوني بياد.... من خواب ديدم وقتي كه بيدار بودم . خواب كسي رو كه از دل بامن از نفس با من و انگار روح من بود. از صداي باران آمد و باريدم. مثل هر شب باريدم.... واين بار در بر او...! خيره در آسمان سنگ، آيا معجزه خواهد شد؟ به حرمت اشك هاي بي پناه من...؟ شايد هيچ وقت نياد. شايدم اومده و رفته... ومن نديدمش... شايدم يه جايي گمش كردم.... اما من منتظرم... منتظر يك حضور و كسي كه خواهد آمد... كسي ديگر... كسي بهتر... كسي كه مثل هيچ كس نيست! در آخر برای همه آرزوی آرامش و خوشبختی و یه عالمه چیزای خوب می کنم و برای همه مریضا آرزوی سلامتی از جانب خدای مهربون مخصوصا برای مریض نازنینی که نامزدش براش خیلی ناراحته... آمین! و خداحافظی نمی کنم چون ازش متنفرم ...در پناه خدا...
و من ، آن فسیل هزار ساله که دیگر فریب نمی خورد
نه به آسمان آبیت
نه به هوای تازه ات
نه به صبح و شادی های تو خالیت
دیگر حنایشان رنگی ندارد
من ، آن فسیل هزار ساله ام که دیگر فریب نمی خورد
و تو..... بازنده ای زندگی
دیگر مرا به هر چه می خواهی بفریب
الا به عشق !!
که برای چنین فریبی ،
هنوز با دست لرزان ، آغوش باز می کنم.....
| Design By : Night Skin |

