کسی که مثل هیچکس نیست
من خواب دیده ام که کسی می آید...کسی دیگر...کسی بهتر...کسی که مثل هیچکس نیست
آرام و ساده مثل چشم هاي سياه تو آرام و تلخ مثل بوسه هاي بي تفاوت تو ساكت و سرد ... مثل مستي شب هاي آشنايي در خون جگر غوطه مي خورم! مثل لحظه هاي كشدار اين شب لعنتي ذهن منقبض من كش مي آيد... در خاطر خاموش چراغي كه روشن نيست امشب...ديگر... و نه شب هايي كه د ر پيش است به تو فكر كه نه...! در تو نفس مي كشم. و هزار چراي بي پاسخ... جاي نيايش... مي شود ناتمام قنوت نماز من...! خيره مي شوم... به طرح ساكت چشمان تو...! و تمنايي كه در كلامم رج مي زنند... سطر سطر قصه ي كوتاهمان را... نه! افسانه ي ما... منظومه اي به قدمت تاريخ عاشقانه هاي من است... بي بهانه مي بخشمت....! حرفي بزن... دارد اين سكوت... معمايي مي شود.... خوره ي جانم...! نگاهم كن... دارد اين انتظار... جذامي مي شود... ملامتگر زيبايي ام! در من هنوز اميدي هست....؟ روشن تر از برق نگاه خنياگر تو...! و لبخندي كه براي صبح ديدار تو پنهان داشتم... دارد پير مي شود...! افسوس! افسانه ي من فسرد.... از دريغ آتش دستان تو... وقتي كه مست مي شدي! و من صيد مصمم طبيعت گناهكار تو... و شب هنوز... نفس مي كشم آرام و سرد... مثل تصوير چشم هاي ساكت تو...! كه در زاويه ي معكوس اشك هاي من... مختصات خنده مي گيرند...! مثل تو در دل شب... تن مهتاب نمايان شده است و مرا خيمه ي انوار كريمش به ياد آورده ست جزر آغوش تو را... سحر شراب بود يا جادوي چشمان تو؟ مست بودم يا عاشق؟ شبي كه سر بر شانه ي تو سطر سطر انگشتانت را در هزار توي احساسم هجي كردم شبي كه منطق آزاد شراب... سومين قانون عشق را... با غريزه ي وحشي من ثابت مي كرد وقتي روح به خلاء مي رود و تن به خلسه ي نور...! آزادي... عاشق شوي هر آنچه را كه بر بادت دهد! و من... قطره قطره دريافتم تو را گاه هوشياري هر آنچه را كه يكباره آوار شدي بر قلب من! باور نمي كنم... باور نمي كنم! اينسان صبور و مرموز بربر چشمان تو! كه حجاب تنهايي ام دريد... و ترك خورد... عرياني من از غيرت آن چشمان سياه و مكرر جام به جام... كهنه تر از زخم دلم... اين چند ساله شراب؟ سلام... وهم آزادی من... سلامت باشی! پاييز را نوبر كردم از طعم سرخ اناري كه بهار دستان تو در كام خشكيده ي من چكيد و باران ريخت ريخت بر سالهاي صورتي خاطرات... كه چرك مي شدند و دور و من اما جا ماندم... وا ماندم...! پشت اين پنجره.... همانجا كه پاييز مي آيد و مي رود.... بي آنكه طعم گسش را... كسي... ديگر... از لبهاي من نوشيده باشد... چتري براي من باش.... در اين كوچه هاي رفته در باران با تو از سيلاب سرشك مي گويم بر مسيله هاي پريده رنگ ابعاد من! دستي براي نوازش باش... گيسوان آشفته ام را بر باد...! و خزانش چيد... گلي كه بر گيسويم زدي... سحر گاه رفتن... كه درگير رسيدن بودي! من بوي باغ را شنيدم درامتداد آن كوچه ي مسدود كه با ابديت آميخت... و ابر ديدگان من در آن صراحي مسموم، جاي باريدن... شعله كشيد و گم شد... آن اضطرار خونين... در پس كوه هاي بيهوده... اين فواصل متروك كه نگاهم در آسمان مبهوت... گمان معجزه مي برد؟ و صدايم زدي... شايد... شنيده بودم... طعم آشناي صدايت را....! وجريان يافتي، در تمام طول شب... مكرر و بي پاياب و من تازه شدم و روييدم... از انتشار تو در رگ هاي تنم... و خون باريد... در تصلب ريشه هاي پوسيده ي من... بوي عود بود و افيون... در انقلاب نفس هاي گنگ و مجهول من اما تو... در سلسله ي سيال شب صداي زنجره مي دادي... و نويد پنجره هاي گشوده در باران... و در من پيچيد... موهوم باد... مثل صداي خشك برگ هايي زير پاهاي تو... ويران مي شد چيزي در قلب من! آهسته باريدم... بغض هاي ديرين ابعادم را...! و من بوي باغ را شنيدم... كه پر از سيب بود و بهار...! و تلخ بود معناي لحظه هايي كه مي ديدم در شب بي پيوند حريق صداي فاصله مي آمد...! مثل ناقوس ترحيم... مثل بانگ جرس... مضطرب و دلگير بوي سفر مي آمد... از تمام دقيقه هاي كلام تو... و بدرودي كه روي لبهايت لرد بسته بود! بر مدار صفر، تسلسل آميانه ي رفتار من... مجانب انكار تو... تا بي نهايت درد... خطوط افكار من زبانه كشيد...! منفرد و مهجور! من از تو مي گفتم... تمام لحظه هاي سترگ ستايش... من از تو مي خواندم چهار روز از پاييز مي گذره ولي من هنوز اومدنش رو حس نكردم. نه هوا بوي پاييز ميده نه من بوي دفتر و كتاب نو...! غم پاييز آدم رو به خلسه مي بره! غربت پاييز منتظر كسيه و بوي سيب سرخ ميده... من اما اگرچه دلگير و بارونيم مثل پاييز، بي تاب و تب آلوده ام مثل تابستون...! شايد من فصل ها رو گم كردم ! خوب يادمه بهار كه اومد تو دل من پاييز بود... غم انگيز ترين پاييزي كه به ياد دارم. و حالا كه پاييزه من بيشتر از غم احساس عطش مي كنم...! غم پاييز قشنگ بود وقتي تو بودي و بارون خيسمون مي كرد... وقتي برگ هاي خشك نارنجي زير پاهاي من خرد مي شدند و هيچ دلم نمي گرفت.... من از باغ خزان زده بوي سيب و انار مي شنيدم و فكر مي كردم چقدر با تو بودن خوبه ... روشنه! چه فرقي مي كنه بهار باشه يا پاييز، ارديبهشت من...! پس از اندکی نوشت: نظر خصوصی بی نام و نشونتون رو پرینت کردم. تقریبا اون جمله های قشنگ رو حفظ کردم. امیدوارم برای منم تموم بشه! ممنون تو آمده ای سیاهپوش ستم هايت تا تسلاي خاكسترم باشي نه اشك ريز رفته هايم و نه خاطره نويس بودن هايم و تابستان خود را چگونه گذرانده ام با تو هميشه انشاهاي من... تا نقشه هاي مكرر خليج رفتنت و مدار سرطان كه از نقشه هاي جغرافيا ... به رأس ما رسيد و آن خط چين ساده اينك .. در حنجره ي من ريسمانيست به پاي آوازها و آرزوهايم و تو با آن مهربان دست هايي كه گل مي چيدند برايم از صحراهاي عرق ريز تابستان يك بغل لاله و شقايق وحشي اكنون... حلقه گلي آورده اي با روبان هاي سياه... كه امتداد طيف رنگي روبان گيسوان من است و خاك خاك اين نغمه هاي خاك كه آوار مي شوند بر حجم خاموش من از خانه هايي كه با گل ساخته ايم آوار مي شوند... از رعشه هاي عشق... كه چشمان تو مي خواند عشقي كه ديگر نيست از همان روزهايي كه ديگر نيامدي و دستان تو ديگر نخواهد بود مرا تكيه گاهي كه برخيزم گاه زمين خوردنم در سراشيبي بيرحم گور ومن فرو رفتم در درياواره هاي غريب كوچه مان كه دستان باران ساخته بود بر عرشه ي قايقي از جنس برگ و قايق تو ... هميشه فاتح آبهاي ناچيز گودالمان بود تا آنجا... كه فاتح همه ي هستي ناچيز من شد صدا ... صدا... صدا! صداي منظومه ي جاري آبها ... از خليج نيلگون رفتنت تا ... سيلي بر گونه هاي نيلي من و مدار سرطان، كه از نقش نقشه ها... به رأس من رسيد.



| Design By : Night Skin |

