تبليغاتX
کسی که مثل هیچکس نیست


کسی که مثل هیچکس نیست

من خواب دیده ام که کسی می آید...کسی دیگر...کسی بهتر...کسی که مثل هیچکس نیست

باران بريز

بر عطش لبهاي در صيام من

سرما بتاب...

به شیوه ی الفت دستانش

پرهيز گيسوان در عزلتم را

من پوسيده ام

در خرقه هاي خاموش خويش

بر بستر سجاده هاي دوزخيم

تا كجا نماز برم تو را

من... نخورده مست!

نديده عاشق...!

تا كجاي خاطره فراموش شوم

سياهي چشمانش را...

كمي منصف باش

فقط كمي...!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 8:57 توسط سمیرا | |

پاييز كه مي شود روح سرگردان زني

در جسم من حلول مي كند

و مي آرامد طغيان چشمان ارغواني اش

در حفره هاي بي فانوس رخسار من

زني با بوي باران... با تني سرد

اگر چه آذر در چشم

مي آيد و خاك مرده مي پاشد

روي آب... روي آواز... روي صدا!

 

چلچله ها كه مي خوانند

زن غريبانه به رقص مي آيد

با گيسوان آشفته ي بيد

تاب مي خورد و مي پيچد

در ذهن افسرده ي من

بغض مي كند و مي بارد

بر سفال خشكيده ي تابستانيم

و ميسوزد از ترويج جوانه هاي هرز ابتذال

 پوست حساس پرديس افكار من

 

روبان كه باز مي كند

از شلاله ي گيسوان اخرايي اش

حريق باد همه ي باغ را مي برد

طوفان رنگ، پروانه هاي مرده را

تا تن اثيري من مشايعت مي كند

تا انتهاي حنجره ي سياه كلاغ ها

كه بي توقف مي خوانند

و من... رفته بر باد... حرير دامانم

به سر آغاز ارتداد سلام مي دهم

 

آري

پاييز كه مي شود

دست من از دنيا كوتاه

روح نابالغم

غمين و سرگردان

به هر كالبدي سر مي كشد

در پي جسم تازه ي خويش

 

پاييز... تناسخ درد آور بهاره هاي اندام من است

با زني شبيه پيري من!

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 14:0 توسط سمیرا | |

تو را خيال مي كنم

به هر سو كه مي نگرم

حتي در نيمه ي تاريك هلال ماه

در قاب خالي مانده اي كه تصور تصوير تو را در ميان دارد

 

چو پلك مي گشايم

مثل اشك ... در سرخي چشمانم می جوشی

و چون فرو بندم

شب سياه چشمانت را

در صبح ديدگان روشنم گم كرده ام

 

نفس كه مي كشم

جاي خالي تو تير مي كشد

در قلب مجروح من

و شيريني شعر مي چكد از سر انگشتان كاغذيم

بر گرده ي سخت فاصله

 

آه خواهم كشيد

فرازهاي تلخ فراق را

آن چنان كه در كام رقيب

زهر مي شود نوش شراب

 

يا قاضي الحاجات...!

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:52 توسط سمیرا | |

هرگز مرا ديده اي

بعد از آنكه آتشم زدي

خاكستر شدنم را بند در بند

فرو ريختنم را ستون به ستون

 

به تماشا آمده اي... هيچ...؟

رفته هايم را...

سوخته هايم را...

هر آنچه باور آورد... بار آورد و بر باد شد

روزگاري

چشم هاي زود باورم را...!

 

هرگز به ياد آورده اي مرا

كه نفس مي كشم هنوز

زير آوار خاموش اين اشتياق

از پس بيداد شعله هايي كه جانم را

زبانه كشيد...!

 

نگاه كرده اي ؟

عرياني احساسم را...

در حصر غيرت چشمان در آذرت...

ارديبهشت من...

كدامين صدا...

كدام نت؟

در اين موسيقي هميشه تكرار،

دوباره ياد تو را در دلم افروخت؟

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 10:46 توسط سمیرا | |

تو را صدا زدم

تمام طول شب

تو را  اي غنوده به دامان كدامين مهتاب

تو را  اي دور از دست

اي برده ام از ياد

صدا زدم

در انزواي تاريكي

بي چراغ چشمانت

در خيمه ي خاموش شب كه ميگساري نيست

تكيده و بسيار

تو را خواندم

در گوش زنگار آيينه ها

تو را  اي رسته از نور فلق

اي داده ام بر باد

نفس كشيدم... از ضجه هاي تيز فراق

كه بر دل دوخت... فتنه ها بسيار...

مستي چشمانت را... چشمان سياه!

بر سلامي كه مرا هست به دل

پاسخي نيست تو را در سر و ليك

خبرم هست به بالين تو از سلسله ي شب چه گذشت...!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 10:38 توسط سمیرا | |

در شب خيره ي من تنهايي

مثل يك حادثه در جريان است

من در اين خلوت سرشار تو را مي آغازم

باز از نو... با نام خدا

مثل يك قطعه ي ناب

مثل موسيقي مخدوش زمان

غزل جاري آب

و تو را مي خوانم... از اساطير زمين

مثل يك افسانه... سنگين و سليس

من به وزن هستي.. بي صدا با صوت سكوت

حرف مي زنم... حماسي دستانت را پر شور

مثل الحان خوش هر نفست... مثل اعلان نسيم

زير باران باريدن هايم... بار مي گيرم... از خط خشك خبال

از خاطره ي سرخوش سيلاب سحرگونه ي تو

و مي بارم ... بي پروا

كه هراسم نيست

از فاصله ي فاني تقدير كه بين من و توست

آه كشيدم... رندانه تو را... از دل تا درد

و درك درد هنگام كه تسلاي من است

پشت اين ميز... پشت اين پهنه ي شيشه اي رسمي

درد كشيدم ... درد... از فصول بلاخيز فاصله

عرف شكننده ي پرهيز

تلخ... تا عرش... تا خدا

برهنه و بي آذين... به انتظار نشسته ام

سطوت سيمگون ابعاد تو را

تا فاتح شوي مرزهاي بيهوده ي پيراهنم را

و يكي شدن

به پرواز مي انديشم

از قفاي قفسي تنگ به سرسختي گور

من در اين هيئت خاموش هنوز... در پي بارقه ي چشم غزلخوان توام

من به تو مومن و سرمست ز تو

گرچه آوار شده ست عشق بر اين تن متروك

اشك... سرشار... هنوز... دوستت دارم!

تو كمال عشقي... به تكامل سوگند... دوستت دارم!

عصر موهوم رحيل... بانگ دلتنگ جرس... به كدامين قشلاق... كوچيدن بايد؟

من از سردي اين فاصله مي لرزم بر خويش

از رعشه ي عشق

سهم من... رعشه ي عشق....!

دوستت دارم!

مثل تو...

خورشيدم را...

سر تابيدن نيست

در شب تيره ي من...!

دور تسبيح تسلسل مي خوانم:

دوستت دارم به بقا

دوستت دارم به سلام

دوستت دارم به خدا

دوستت دارم

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 14:36 توسط سمیرا | |

كمي تلخ مي شود...

مثل شراب

خيال تو وقتي

به نبودنت، ديگر... فكر مي كنم!

به نديدنت...

پيش روي اين همه تصوير!

در چين و چين دامان اين پاييز تلخ،

همه رنگي هست

جز رنگ درنده ي نگاه دردانه ي تو...

همهمه ي همه ...  جز وهم تو!

رميده اي... از دام ساده ي ديدارم

آهوي مست چشمانت را!

آه! مردم آن چشم سياه

خنياگر نغمه هاي  مرموز سكوت

در دلم چنگ مي زند

شب گريه هاي خاموشم را...

اي خاطره ي تلخ

مرا مست مي كني

مثل شب

مثل شراب

و دنيايي كه در نگاه من سراسر

رنگ چشمان تو مي شود... سياه! سياه!

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:13 توسط سمیرا | |

ابر سياه چشمانت كه مي بارد

پروانه ي نازك تنم در خشت مي افتد

خورشيد كه مي شود... تصور داغ بوسه ي تو

جوانه مي كند ته مانده هاي سرد تنم

و ساحت پاك آشيان تو حسرت  مي شود   

در نا تمام ذرات بلواگر من

 

چتر مژگان تيره ات را كه باز مي كني

دل آشوب مي شود در ميان سينه ام اسم كسي

در آخرين كوچه هاي اخرايي ذهن من

در بي كرانگي اين سكوت ندبه كنان

چيزي شبيه دستان تو سايه مي شود!

 

باز مي آيمت... روزگار رفته را

با دلي درست!

در مي يابمت... از ياخته هاي مجروح خاطره

با نفس هاي سبز آشتي كنان!

 

سياه و سفيد!

ساده مي گويم و رنگ رنگ مي شنوي

عيان دوست مي دارمت و پنهان دل بريده اي

خاكستري خاموش من...

بوسه اي را بهانه كن... براي آشتي

درد تازه ي من!

خوش آمدي به سينه ي تنگ...!

و چه خوش باز آمدي!

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:41 توسط سمیرا | |


Design By : Night Skin