کسی که مثل هیچکس نیست
من خواب دیده ام که کسی می آید...کسی دیگر...کسی بهتر...کسی که مثل هیچکس نیست
اگرچه پاييز مي رود اندوه به جاست جاي خالي تو... با بهار هم پر نمي شود چرا؟ قصد نكرده بودم غصب احساست را چه شد كه بر باد شدم؟ مگر مرا نت به نت نفس هاي تو در سر نبود؟ هوا پس است و ميل بارانم بس...! من بيش از آسمان باريده ام اين پاييز تلخ را! و حالا... من كه هر شبم يلدا به بهانه ي يلدايي انتظار تو تفأل مي زنم ... حافظ چشمانت را...! شاهنامه مي خوانم از خوان آخر كه شاهنامه را آخر خوش است ... اسطوره ي من! افسانه ات مي كنم در گوش فلك... كهنه كهنه مي گويم... قصه هاي تازه ي اتفاق تو را! و يلدا كه هيچ... همه ي سال سحر مي شود. آه... دستم اگر مي رسيد... سماء دامانت را...! اوج مي گيرم فاصله را تا ارتفاعي از هواي تو كه جاذبه ي چشمانت را گريخته باشم حالا نفس مي كشم مهم نيست اين درد در سينه اين خار در چشم مي نويسم يك شعر بلند... سپيد... خالي از تو مثلا در رثاي خالق تواناي چشم هايش هم او كه تقدير من دانست اين حيرت ... اين اشتياق... مگر چه مي شود يكبار هم كه شده از زمين به آسمان ببار بگذار حصار مژگانش تا ابد امانم دهد بيداد چشمان سياهش را سياه چشم من! مي داني؟ آسان كه نيست زير و زبر مي شوم از ياد نگاه تو نه... اين اوج را به زير مي آيم شايد كه ژرفناي گور پناهم دهد فراموش مي شوم و فراموشت نمي كنم مي داني... "از كشيدن تنگ تر گردد كمند" فرداي نيامدنت هنوز دارم نفس مي كشم و پاييز به جاست پر از رنگ پر از برگ سنگيني چيزي روي قلبم ارتعاش دردي در صدايم تنها تفاوت امروز و ديروز است كه به چشمم مي آيد و جاي خالي اميدي كه ديگر نيست مثل يك زخم كهنه دهان باز مي كند و تحليل مي رود چيزي در باور من چيزي كه مهم بود مهم هست نمي دانم جاي پاييز مرا در دلت به كدامين بهار بخشيدي پرستوي زخمي دلم را در بهار رقيب آشياني هست؟ مرا بانوي پاييز آورد وقتي كه پرستويي نمانده بود در طالع سياه من كلاف سر درگم كلاغ ها بود و سياهي ابرهايي ديوانه ي باريدن و نه رنگي جز شاخه هاي بي رنگ شمعداني من آمدم با بوي باران اگر بي بهانه مي بارم مرا اندوه باغ در دل مرا كوچ پرنده ها در سر با رخوت سرما آمدم و آتش نيست ... آذر... ديگر... مي داني؟ مرا گواه... اين تار سپيد... دارم پير مي شوم چشم در راه نيامدنت من بالغ شده ام اين يكسال را اندازه ي تمام عمر سفر مگر چه داشت؟ آن شهر دور بر مدار صفر در راس سرطان مگر چه داشت؟ اي برده ام از ياد... دارم از ياد مي روم نفس هايم را... آذر فسرد... ديگر... مي داني؟ بي قرارم... گوش به زنگ... چشم به در... دل دل نمي كنم. جايي براي گلايه نيست... مي بخشمش. بي هيچ كلامي... فقط يك نگاه... از سر دلتنگي و اشكي كه شوق مي شود... شور... روي لبهايم و رنگ بوسه مي گيرد... شوري به پا مي كند آشتي كنان! تمام اين روزها منتظر بوده ام. بارها مرور كردم... ويراستم... تدوين كردم... صحنه ي بازگشت تو را... با ندامت از رفته ها در نگاهت. روز تولدم است روز آمدنت مي دانم... با يك شاخه رز قرمز در دست... به رسم پارينه... مي آيي... و پهناي شانه هاي مردانه ات... قاب در را پر مي كند... همانجا كه هميشه خيره اش مي مانم. لبخندي گيج كنج لب هايت قل مي خورد و چشم هاي سياهت... آه... سياه چشم من! چشم هاي سياهت به بلاغت آسمان مي خندند اشتياق مردانه ات را. آب مي شوم... مثل هميشه از جذبه ي تو! پنجره را كه باز مي كني دوست دارم جاي نقطه اي باشم دور... مبهم... تلخ تا خيره ام شوي هنگام كه خيال شيرين بيگانه اي را در سر داري دوست دارم جاي شمعداني ها صبوري كنم در گلدان تمام بهار را تا خزان باغ كه رسيد مجال جلوه گري يابم زيبايي ناچيزم را يا بخوانم غمگین جاي قناري در قفس وقتي با چشم هاي بسته ويراني اش را گوش مي سپاري نگاه مي كنم در آيينه پر از تصور توست كه چشم دوخته اي مرا... لرزان... در اشك فاتحانه رخ مي تابي سهي... سيال... سرد بر افق هاي مخدوش افسانه اي كه آن ِ من است در سكوت من اما... صداي هر نفست را ... شكر مي كنم.
| Design By : Night Skin |

