کسی که مثل هیچکس نیست
من خواب دیده ام که کسی می آید...کسی دیگر...کسی بهتر...کسی که مثل هیچکس نیست
خالي از تو تما م اين لحظه هاي هيچ تمام اين آسمان پوچ عمري اگر كه بود... پايي اگر كه ماند بگذريم و اين نيز بگذرد! اين گوي و اين ميدان هر چه خواهي بتاز بر بستر اين زخم مرا كه دون ترين داناي جهانم مرا كه هميشه ي روزگار زين به پشتم و افتاده ام، از سوي ديگر بام بتاز و بسوز مرا كه دلي در ميان نيست ديگر تمام شد تمام اشتياقي كه در سينه ام مي فشرد ديگر محال شد آن آرزوي دور كه مي ماندم بر دل براي اين گم كرده راه چشم تو ديگر چراغ نيست! قصه همين بود براي افسانه شدن چشم ليلي ام نبود... تاب مويه ام نماند! بيرون گود نشين...! مرا كه به گودي چشمانت افتادم، چه داني چه حال! بداني چه سود؟ ديگر تمام شد! ملامت نمي كنم تو را به خاطر چشم هايي به سوي غير سماجت نمي كنم تو را به ماندن بر سر پيماني كه شكست اگرچه آب ديده روان مي كنم از پي نفس هايم كه مي روي سنگيني سينه گواه است باز نخواهي آمد بعد از تو خويش را من از خزان ترين شاخه ي باغ خواهم آويخت بعد از تو... به احترام اسم تو همه ي عمر سكوت خواهم كرد ديده ها و نگفته هايم را... همين يك لحظه را كه نمي ماني ام دگر تو را به شور اشك حرمت نمك نگه دار جانم به لب نيار او را به دل نگير براي اين همه احساس كه شكسته هاي قلبم را گواهند براي اين همه نازك دلي كه مي چكد از شعر چشمان تو نمي گويم مهر، جفا پيشه نباش! اگر تمام پرنده هاي اين باغ اگر تمام جوانه هاي اين دشت به پيك رسيدن تو پر گشودند و روئيدند از ياد نبر مرا كه در آتش تو براي نفس... براي هوا پي يك پنجره سوي خيال تو مي گردم در تن ديواري كه بين ماست من به طرح پنجره اي چنان ايمان دارم كه يك روز مثل پلك هاي تو به ناز خواهمش گشود در عصر آتش مرا كه تن مي دهم به آب گل آلود فلسفه هاي مشكوك عشق در بستر اين همه بي خوابي تنها نمان گفته بودمت تمام هراس من از رفتن ميل ماندن بود مثل نفس مثل غليان يك غريزه ي پاك براي زيستن... اين سر صبور اين دل خون محتاج توست. آسمان را كه برق نگاه تو شكافت ستاره ها ريخت ... سپيد! از آن مژگان بلند مرا كه دهان گشوده ام به سكوت زاري مرا كه چهره دريده ام به ناخن اشتياق و آسمان ... به گريه آوازم داد: هاي مجنون پرنده پريد! ماه پيشاني ام چين خورد در سينه چيزي شكست گوي در گلو ماند هاي اثيري، گور را بگريز شب هاي بي فرشته در پيش است و من خداي خود را گم كرده ام مگر نه اينكه او را مكاني نيست باور كنيد اينجا همين جا كه من نفس مي كشم نه خدايي هست نه خرمايي! نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی نو بهار است و دردي نو مرا در مي نوردد اگرچه تلخيده تن اگرچه شوريده دل دل شاد مي داري ام به درد اي آميخته مهر توام در خون اي انگيخته ام از گور... به نام ارديبهشت مرا سال و ماه به تولد توست كه تحويل مي شود مرا فال و حال به نام توست كه تعبير مي شود
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت


| Design By : Night Skin |

