کسی که مثل هیچکس نیست
من خواب دیده ام که کسی می آید...کسی دیگر...کسی بهتر...کسی که مثل هیچکس نیست
آمده اي نه اينكه انتظار به سر آمده باشد. تنها... ايستاده اي كه كوهي شوي بر سينه ي خسته ام برقي از نگاه بيدار تو خرمن خشك مرا بس است تا كه ديدار... تازه كني سلام... و سرت را سلامت باد نوش... خون دل... كه مي سوزمت به شيوه ي شمع...، تا كه بر بادم دهي به مصلحت شراب هق هق كه مي بينمت به اشك شوق غريبه نيستي... گاه رفتنت، جان خطابم مي كردي و جهان ناميدمت! مي شناسمت... اگرچه از اين فاصله هاي بعيد نمي خواني نه سپيد و سياه موهايم را نه اشك و خون ديدگانم را و نه حتي چين این سالها بر چهره ام راستي... مي شناسي ام؟ پنجه ي آفتاب... گيسوي شب! اگرچه زبان و دل يكي نيستي بوي خوب يار مي دهي هنوز! پ.ن: این روزها هر چه می گویم از قفس است. قفس می دانی که... جهان بی حضور توست! دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد؟ چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟ تنها... در آستانه ي آتش راستي... چه شد؟ كه ترانه هاي اين بهار به خودسوزي پاييز رسيد؟ پيش روي چشم خيس تطاول دل به سينه تاب نمي آورد اينچنين كه پيراهنت را به بوي وصل غير آلوده اي اياك نعبد و ياريم كن كز فراخ رحمت تو به تنگ آمده ام مرا هواي نَفْس... عطر نَفَس هاي اوست عشق ديگر مقدس نيست مي دانم بر گِلِ آدم علف هاي هرز هوس روئيده اند ابليس هم مرا برده از ياد كه شور گناهي حتي... به آتش دل بريزد اين روزها شوق ديدار كسي را مي خوانم از ستاره هاي چشمان سياه تو و حنای تو دیگر رنگی ندارد به چشم دل غیر المغضوب علیهم و لا الضالین! شکسپیر: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد فرياد را كه سرب توام در سينه نهفت...، جان به گلو رسيد! امانم اگر دهي هق هق اين بغض مي گويمت كه سوز سينه را آتش تو تسكين است خون و خاكسترم را كه دستان باد در دامان مام وطن لاله روييد روزه ي سكوت را به شكوه مي شكنم اي كه هر يكي هابيل را هزاران قابيل زائيده اي به كدامين گناه كشته شدم؟! مرا بهاي سبز و سرخ اين گوي داغ بر سينه ي آمالم وه خاك گور كه بر چشمان در راهم... نگاه كن... آفتابم كه غروب مي كنم بر خرام اين ستاره هاي بعيد و بهاي خونم تا ابد بر گرده ي توست وطنم...! دلشكسته ي خاموش مي روم... تا كه سبز باز آيمت! اين روزها محبوبه هاي پنجره ام بهانه گير عطر تواند گويي... از شب نوشته هاي خاموش من باز مي آيند كاينچنين... به بوي تند چراغ دامن آلوده اند شايد... سكوت آزارهاي شبانه را از چشم هايم شنيده باشند با آن تن كبود محجوب و سر به زير آتش سر به خاكستر هوس هاي تو را مي مانند دستي در اين شب هاي راز منطق درهاي بسته را در دل محبوبه هاي من خون مي كند چشمي در اين روزهاي نياز چشم نظر باز تو را نظر دارد... اين روزها بيش مي جويم و كم مي يابمت! دارم از دست مي روم تو را...! سهمي از تو براي من سهمي از من براي باد چه داني كه چه مي كشم چو مي دانم آنچه را كه نمي ماني!

بای ذنب قتلت؟؟؟
ای چراغ مطمئن! در ما طلوعی تازه باش
ما كه عمری در شب زلف تو سرگردان شدیم
| Design By : Night Skin |

