تبليغاتX
کسی که مثل هیچکس نیست


کسی که مثل هیچکس نیست

من خواب دیده ام که کسی می آید...کسی دیگر...کسی بهتر...کسی که مثل هیچکس نیست

من درك مي كنم

كه پروانه هاي  مرده را

نه باد پاييز، دوري گل افسرد

براي اين دلهره هاي مدام

آيه الكرسي بخوان

در گوش شب هاي بي خواب

مرا كه چشم در راه هزار راه رفته ام

مگر كه گشايشي به دست عافيت تو

كه من  ِاشباع شبهه هاي اين بهار،

زرد خزانم را به سبز نمي فروشم!

پشت به پشت سرماي دي

هنوز شراب ارديبهشت را

مي نوشم از جام خيال خوب تو

ملامتم نكن

با آن چشمان سياه

نگو كه مي چرا و مويه چرا؟

چه مي داني؟

ان مع العصر يسري

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:20 توسط سمیرا | |

ماه تمام است و کار دل نیز...!

تمام یعنی کمال٬

و تو هستي تمام دل!

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:55 توسط سمیرا | |

مي نويسم... فراخور حال

تلخ مي شود كه قلم را مي گزد

اين مرثيه هاي مدام

راهم به جايي نمي برد

انگشت حسرت

به چشم انتظار فرو مي برم

تا قي كند بغض اين سالهاي درد را

تا ببارد اين هواي هميشه ابر

شايد كه خورشيدي نهفته باشد

و سرانجام ِ صبح، تسليم ِ توست

خالي چو مي شوم از احساس

در آيينه حيرت مي كنم

من ِ بي من يعني تو!

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 12:0 توسط سمیرا | |

همين گاه به گاه ِ

ديدار ِ دورا دور ِ تو

همين صداي مردانه ات

كه جاري مي شود در رگ هاي سكوت

براي من كه خشكيده ام

در سفال اين انتظار كشنده

يعني بهار... يعني زندگي

همين كه گاهي ...به گاهي

به تلاقي يك نگاه

آبي به آتش دل بريزي

منت تو را...

به كلام

كه گره كور در گلوي من

به نگاه

كه تير بلا در سينه ي من

تو را به تو... كه برترين نشانه ي اويي

مرا به من مگذار...!

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:22 توسط سمیرا | |

بغض تو را اگر فرو دهم

جايي براي نفس نيست در سينه ي تنگ

بگذار ببارد اين چشم بي فروغ

زار و بي امان، كه آرامم نيست

جاي خالي چشمان سياه تو

و ستارگانش كه مي ريخت...

از يلدا به جاست!

در شب بي فال و بي تفعل

بي هيچ نفس هاي تو

كه بهانه ي جان كنم

 گمانم نمي برد تو را

كه در انديشه ي آمدن باشي

اين چنين كه شب به جاست

و اينگونه كه مهتاب بعيد

بهار آمده و رفته است

و من هنوز...

شب زنده دار يلداي چشمان تو

به حكمت اين فال مي انديشم:

يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:10 توسط سمیرا | |

نه يك دل

كه صد دل،  ليلا شده ام

بيا و مجنون باش

همين يك لحظه را

كه آتشم زدي

بيا و به احترام عشق

كنار خاكسترم بنشين

يك نفس سكوت

براي شادي غرور رفته

يك قطره اشك

به شوق ديدار روي تو...

كه خيال مي كنم!

نه يك رنگ

كه هزاران فريب

در چشمان روشن توست

بيا و ساده باش!

همين يك لحظه را

كه ويران توام

بيا و سامان باش

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 13:25 توسط سمیرا | |


Design By : Night Skin